تبليغاتX
سکوت

سکوت

....

 

هراس من،
باری،
همه از مردن در سرزمينی‌ست
كه مزدگور كن از بهای آزادی آدمی افزون باشد

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:16  توسط رحیم  | 

ای همه خوبی همه پاکی

 

تقدیم به سولی نازم :

ای تو بهانه واسه موندن، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی ، تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق، تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که میگم ، همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم، جاری تو چشمهای منتظر من
ای تو بهانه واسه موندن ، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن
تو رو اون لحظه که دیدم ، به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم ،که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم ، قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ، با تو یک خاطره ساختم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:32  توسط رحیم  | 

تقدیم به تمام رویاهایم سولی نازنین

 

ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری

در بستن، پیمان ما، تنها گواه ما، شد خدا
تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بجا

تمامی دینم به دنیای فانی
شراره عشقی که شد زندگانی
بیاد یاری، خوشا قطره اشکی
بسوز عشقی، خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها
به دلها بماند بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را زچشمم نمی خوانی
از این غم چه حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا

تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی زشاخه غم
گل هستیم را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش زخشم طبیعت شکسته

ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 16:52  توسط رحیم  | 

به تو می اندیشم-ای اله ناز-

 

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلكش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
كه ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال


چیست در خلوت خاموش كبوترها
چیست در كوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
كه تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش كبوترها
نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم


من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاك شقایق را در سینه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم


به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تك و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو میاندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینك این من كه به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی كن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یك نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

شعر از : زنده یاد فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 18:58  توسط رحیم  | 

ای خالق هر قصه من اين منو اين تو

ای خالق هر قصه من اين منو اين تو
بر ساز دلم زخمه بزن اين منو اين تو
هر لحظه جدا از تو برام ماهی و سالی
با هر نفسم داد ميزنم جای تو خالی

منم عاشق ناز تو كشيدن
بخاطر تو از همه بريدن تنها تو رو ديدن
منم عاشق انتظار كشيدن
صدای پا تو از كوچه شنيدن تنها تو رو ديدن

تو اون ابر بلندی كه دستات شفای شوره زاره
تو اون ساحل نوری كه هر موج به تو سجده مياره
تو فصل سبز عشقی كه هرگل بهارو از تو داره
اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره

تو آخرين كلامی كه شاعر تو هر غزل مياره
بدون تو خدا هم تو شعراش ديگه غزل نداره
بمون كه شوكت عشق بمونه كه قصه گوی عشقی
نگو كه حرمت عشق شكسته تو آبروی عشقی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:12  توسط رحیم  | 

ساخته ی آب و آتش

 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی كه ببینی چه می كشم
با عقل آب عشق به یك جو نمی رود
بیچاره من كه ساخته ی آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح وز سیل اشك به خون بنشسته بالشم
پروانه را شكایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو می سوزم و خوشم
باور نكن كه طعنه ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه ی خندان كه خامشم
هر شب چو آفتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلكش و ماه پری وشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این كار توست من همه جور تو می كشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:12  توسط رحیم  | 

ای پر از وسوسه عشق

 

ای تو بهانه واسه موندن، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی ، تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق، تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که میگم ، همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم، جاری تو چشمهای منتظر من
ای تو بهانه واسه موندن ، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ، تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن
تو رو اون لحظه که دیدم ، به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم ،که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم ، قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ، با تو یک خاطره ساختم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 17:13  توسط رحیم  | 

به آرامی

                                                                                                             به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا..... شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
 

                              " پابلو نرودا "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:39  توسط رحیم  | 

ما می رویم بلکه بیاریم یار را

 

ای دل فراق سخت گران کرده بار را
بشکسته پشت طاقت جان فگار را


جانان سری به دلشدگان نمی زند

جان بر لب است عاشق چشم انتظار را


برخیز بیش از این نتوان بار غم کشید
ما می رویم بلکه بیاریم یار را


گلزار طبع را اگر آبی بجوی بود
دامن کنیم پر گل و نسرین نثار را


ای دل نوشتنم به خدا اختیار نیست
دستی به پیش گریه بی اختیار را


بر دل اگر هنوز غباری است از منش
اشکی ببارمش که بشوید غبار را


دارد دلم هوای سر زلف یار و بس
زخم آرزو کند همه مرهم گذار را


ای دل قرار وصل نداده مده ز دست

دامان آن قرار دل بی قرار را

ای باد اگر بطره آن مه لقا رسی
تاری بیار مونس شبهای تار را


خطی نمی نویسی و یادی نمی کنی
شمعی فرست عاشق شب زنده دار را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:13  توسط رحیم  | 

در فراق کسی که تمام رویاهای من است:

 

تو نیستی كه ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است .
چگونه عكس تو در برق شیشه ها پیداست .
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است .

هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند .

تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می كنند.
هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج
كنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه پاك آب می نگرند.

تو نیستی كه ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من.

 تو نیستی كه بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من .

چه نیمه شب ها كز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام .
چه نیمه شب ها وقتی كه ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می كند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام .
به خواب می ماند.
تنها به خواب می ماند .
چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند .

تو نیستی كه ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یك دوست از تو می گویم .
تو نیستی كه ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم.

تو نیستی كه ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست .
غبار سربی اندوه بال گسترده است.

تو نیستی كه ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهاكرده است .

پرنده ساكت و غمگین
ستاره بیمار است .
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:43  توسط رحیم  |